شب است،
از همهمۀ چشمها و زبانها خبری نیست.
به لبخند خشک و مصنوعی آئینه می نگرم،
تا شاید خیرگی هایِ روز را از یاد برده باشم.
یکی یکی خط میخورند بیهودگیِ ثانیه هایم
به این خیال ساده،که فردا روز دیگریست!!!
.
چشم میبندم و به بودنت می اندیشم...
و غربتِ نبض هایم که
تو را و مرا
همۀ مارا
به خاطرم می آورد...

آلودگی دنیا اسیرم نکرده تا شادتراز همیشه
به نبودنت بخندم!
واژه هایم هرروز گرفتار سنگینی سکوت میشوند!
سیـــــــــــاه میشوند...
ساعتی از نیمه شب گذشت و من هنوزدر افکار خویش چشمهای تو را تجسم میکنم!
نه چندان آرام
با دلی گرفته
ویرانه ای بی روح...
.
"هرچند که دلبستگی معمایِ پیچیده ای ست به ذهن کوچکم،
اما!!
بی تابی دیوارها و سقفِ خانه مرا از پا در نمی آورد.
خسته نمیشود روحم از خوابهای تکراری،
خوابهایی که تو را در قاب افکارم اسیر میکند"
زهرا...
